امروز:
دوشنبه, 25 خرداد 1405
دسته: گفتگو
شنبه, 23 خرداد 1405 18:32
   
    ایمیل
کد خبـر : 3388

سخن مردم: گفتگو ابوالفضل قاسمی | در هیاهوی قدم‌ها و تپشِ دل‌ها در مسیرِ عاشقی، گاه هنر، زبانی می‌شود برای گفتنِ ناگفته‌ها. امیرحسین جوکار، نقاشِ دشتستانی، در ایستگاهِ خادم‌الرضا (شهید تنگسیری) گناوه، قلم‌موی خود را نه برای کشیدنِ یک تصویر، که برای ترسیمِ یک پیوند به دست گرفت.

به گزارش سخن مردم: امیرحسین جوکار، هنرمند ونقاش دشتستانی، در یکی از روزهای پُرشورِ گناوه، تجربه‌ای متفاوت را رقم زد؛ تجربه‌ای که از موکبِ خادم الرضا«شهید تنگسیری» آغاز شد و به پیوندی قلبی با خانواده‌ی شهید انجامید. در ادامه، گفت‌وگوی کوتاهی با ایشان درباره این اتفاق داریم.

او وقتی در آن موکب، گوشه‌ای از ارادتِ خالصانه را دید، گویی به سرچشمه‌ی لطفِ امام رئوف (ع) نزدیک‌تر شد. اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد؛ این نقشِ هنر، دریچه‌ای شد برای رسیدن به خانواده‌ی شهیدی که خود، عمری در طریقِ مهربانیِ امامِ هشتم قدم زده بودند.

گویی هر خطی که جوکار بر بومِ خاطراتش کشید، تلاشی بود برای گره زدنِ نگاهش به نگاهِ شهید و دعایِ خیری از جانبِ «ضامنِ آهو». این بار، قلم‌مو نه رنگ، که «نور» را به تصویر کشید؛ نوری که از دستانِ خادمان شروع شد، از ایثارِ شهیدان جان گرفت و در قلبی که مشتاقِ حرمِ رضوی بود، به آرامش رسید.

آری؛ هنر، وقتی با نامِ امامِ مهربانی‌ها و یادِ شهیدان گره می‌خورد، دیگر فقط یک اثر نیست؛ «امانتی است برای روایتِ عشق.»

در میانِ آن همه شور و هیاهو، چه شد که تمرکز شما به سمتِ طراحیِ چهره‌ی شهید خادم الرضا تنگسیری جلب شد؟ چه چیزی در نگاهِ ایشان یا فضایِ آن شب، شما را به این سمت سوق داد؟

چراغ‌های خیابان در باد گرمِ شبانه‌ی گناوه می‌لرزیدند. جمعیت، موج‌وار در میدان اصلی شهر در حرکت بود؛ صدایی که از شعارهای کوبنده و نوایِ لبیک به ولایت برمی‌خاست، در دیواره‌های شب طنین می‌انداخت. من، گوشه‌ای، دور از هیاهویِ مستقیم و در پناهِ سایه‌ی ستونی، تخته‌شاسی‌ام را روی زانو گذاشته بودم. مداد، گویی از اراده‌ی من مستقل بود؛ روی کاغذ می‌دوید و خطوط، یکی‌یکی چهره‌ای را شکل می‌دادند که در همان شلوغی، انگار آرام‌ترین نقطه جهان بود: «خادم الرضا شهید تنگسیری».

آقای جوکار، چه انگیزه‌ای باعث شد تا در آن فضای پرهیاهوی موکب شهید خادم اتلرضا تنگسیری در گناوه، تصمیم به طراحی چهره این شهید بزرگوار بگیرید؟

راستش را بخواهید، فضای گناوه در آن ایام، فضایِ عجیبی بود؛ بوی دریا و عطرِ ولایت‌مداری مردمِ این دیار، طوری در هم تنیده بود که گویی دل‌ها بی قرارِ چیزی بودند. من به عنوان یک هنرمند دشتستانی، وقتی پا به موکب شهید تنگسیری گذاشتم، ناخودآگاه انگار چیزی مرا به سمت تصویر شهید کشید. می‌خواستم با قلمم، آن صلابت و آرامشی که در چشم‌های شهید بود را به شکلی متفاوت ثبت کنم؛ نه فقط یک طراحی ساده، بلکه ادایِ دینی به کسی که برای امنیت و عقیده‌ی ما ایستاده بود.

لحظه‌ای که همسرِ شهید، شما را حین طراحی دیدند و درخواستِ آن نقاشی را کردند، چه احساسی داشتید؟

آن لحظه، یکی از تکان‌دهنده‌ترین لحظاتِ زندگی هنری من بود. خانمی را دیدم که درچشمانش، هزاران حرفِ ناگفته داشت. وقتی درخواست کرد که تصویر را به او بدهم، انگار زمان برایم متوقف شد. کمی مکث کردم. آن نقاشی، حاصلِ تپشِ قلبِ من در آن شبِ پرحادثه بود. اما وقتی به چشمانِ او نگاه کردم، دیدم که او شهیدش را در این خطوطِ سیاه و سفید دوباره یافته است. آرام گفتم: «این تصویر متعلق به شماست، بانو.آن نقاشی دیگر برای من، یک اثرِ هنریِ معمولی نبود؛ به امانتی مقدس تبدیل شده بود که باید به دستِ صاحب اصلی‌اش می‌رسید.

نگاهِ او، نگاهِ همسری بود که سال‌ها با این چهره زندگی کرده بود. من همان‌جا، در حریمِ مقدسِ موکب، حس کردم این نقاشی دیگر متعلق به من نیست؛ این امانتی بود که باید به صاحبش باز می‌گشت. با احترام گفتم: «بانو، این نقاشی افتخارِ قلمِ من بوده، اما صاحبِ اصلی‌اش شما هستید.

چه چیزی باعث شد تصمیم بگیرید این نقاشی را قاب کنید و شخصاً آن را تقدیم خانواده شهید کنید؟

احساس کردم این قاب، حکمِ دریچه‌ای را دارد که شهید را دوباره به فضای خانه برمی‌گرداند. وقتی نقاشی را در آن قابِ چوبیِ ساده و اصیل قرار دادم، انگار دارم بخشی از تاریخِ این مرز و بوم را حفاظت می‌کنم.

وقتی قاب را به همسرِ شهید تقدیم کردید، واکنشِ ایشان چه بود و آن لحظه برای شما چه معنایی داشت؟

لحظه‌ی عجیبی بود؛ سکوتی عمیق فضای خانه را پر کرد. ایشان قاب را گرفتند و با نگاهی که گویی در حال نوازشِ چهره‌ی شهید بودند، آن را به سینه فشردند. در آن لحظه فهمیدم که هنرِ من تنها کشیدنِ خطوط نیست؛ هنر، پل زدن بینِ دنیایِ فانی و ابدی است. آن لبخندِ کوتاهِ ایشان و آن اشکِ شوق، برای من بزرگترین دستمزدِ هنری بود؛ و من در سکوتِ آن خانه، فهمیدم که هنرِ یک دشتستانی، تنها طراحیِ یک صورت نیست؛ بلکه ثبتِ لحظه‌ای است که عشق، وفاداری و شهادت، در یک قابِ مشترک به هم می‌رسند. فهمیدم که «قابِ وفاداری»، اینجا در ساحلِ گناوه، معنایِ حقیقیِ خودش را پیدا کرده است.

اضافه کردن نظر
نام

اشتراک گذاری : Bookmark and Share Bookmark and Share Bookmark and Share Bookmark and Share Bookmark and Share Bookmark and Share Bookmark and Share Bookmark and Share